اشکها و لبخندها - تاریخ: 1401/9/25 ساعت: 12:13
نمیدانستم چرا گریههای مادرم قطع نمیشد. در ظاهر که همه چیز عادی به نظر میرسید. مردم میآمدند و میرفتند. پرندگان بر بوم خانهها مینشستند و سایهها از خورشید میگریختند. چیزی تغییر نکرده بود پس چرا گریههای مادر قطع نمیشد؟همه چیز از همانجا شروع شد. مرگی که نمیدانستم تولدی دوباره است یا حسرتی ابدی. پس از آن ...
نخستین پیوندها - تاریخ: 1401/9/25 ساعت: 12:13
آن موقع چیز زیادی به خاطر نداشت؛ اگرچه زمان کند و بیرحمانه میگذشت، اما در ذهن او فقط یک چیز بود: «حتی اگر تا ابد هم طول بکشد لومین را پیدا خواهم کرد.» او نمیدانست چطور در جهان تیوَت به دام افتاد، اما احساس میکرد که لومین هم جایی در زیر همین آسمان چشم به راه اوست.با فرار آخرین دنبالهدار از آسمان تیوَ...
وروره به مدرسه جادوگری میرود - تاریخ: 1401/9/25 ساعت: 12:13
راستش را بخواهید این ماجرا همهاش زیر سر پویاست. او را که میشناسید؟ همان به اصطلاح نویسنده که تا کوچکترین اتفاقی میافتد، مثل وزغی بیحیا میپرد پشت صفحه کلید و شروع میکند به مهمل بافتن! برای رضای خدا هم که شده دست از این همه دروغگویی برنمیدارد، شنیدهام در کنار رخت خوابش یک گردونهای دارد که تا بیکار شد ...