خرید بک لینک

نمیدانستم چرا گریههای مادرم قطع نمیشد. در ظاهر که همه چیز عادی به نظر میرسید. مردم میآمدند و میرفتند. پرندگان بر بوم خانهها مینشستند و سایهها از خورشید میگریختند. چیزی تغییر نکرده بود پس چرا گریههای مادر قطع نمیشد؟
همه چیز از همانجا شروع شد. مرگی که نمیدانستم تولدی دوباره است یا حسرتی ابدی. پس از آن بود که او را دیدم. آن وجود صیقل خورده که مثل دریایی عمیق و آرام بود. آن سرگردان بینام که همراه من قدم در مسیری گذاشت که مرزهای مرگ را درنوردید. وقتی داشتم به این زندگی تازه عادت میکردم او هم مرا ترک کرد.
حال من بودم و حسرتی که باید به دوش میکشیدم. حسرت چیزی که دیگر پیدا نمیکردم. من همه چیز را از دست داده بودم. دیگر جز رفتن به سوی اشکها و 1 راهی نداشتم. آنجا بود که برای اولین بار ماهیت خودم را فهمیدم. من باقی مانده حسرت روزهایی بودم که دیگر نمیتوانستم بگذرانم.
سرزمینهای بیشماری را زیر پا گذاشتم. جایی نبود که نرفته باشم، یا لااقل اینطور فکر میکردم. در آخر تصمیم گرفتم به خانه برگردم، به نقطه آغاز همه چیز. خانه، جایی که میدانستم هرگز مرا پس نمیزند. میخواستم بار دیگر لبخند مادرم را ببینم، بار دیگر آن جو صمیمانه را احساس کنم. میخواستم پدرم را ببینم. از صمیم قلب میخواستم همه چیز همانطور باشد که به یاد میآورم. اما خوب میدانستم که دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد. نه من، نه پدر و نه مادرم هرگز مثل سابق نمیشدیم. نمیتوانستم صدایشان کنم، در آغوش بگیرمشان و فریاد بزنم که من..... تا ابد دوستتان خواهم داشت.
چه تصویر غمناکی بود. دو انسان شکسته که در سکوت غذا میخوردند و نگاهشان به عکس فرزندی است که در تابوت خوابیده، اما روحش روی صندلی خالی نشسته و از تماشای والدینی که دیگر او را نمیبینند لذت میبرد.
حتی همان تصویر هم مرا راضی میکرد. همان هم برای ترمیم زخمهای من کافی بود. میخواستم برگردم، مثل آن کودک سرگردانی که راهش را گم کرده و فقط یک چیز میداند «هر طور که شده به خانه باز خواهد گشت...»
وقتی برگشتم دیگر خانهای نبود. سالها.... نه، دههها از مرگ من میگذشت. درست وقتی که برای خودم مقصدی پیدا کرده بودم باز هم سرگردان شدم. به قبرستان قدیمی شهر رفتم تا شاید بتوانم اینطور به آنها بگویم که بالاخره پس از سالها بازگشتهام. روی تخته سنگی ترک خورده اسامیشان را دیدم. این چیزی نبود که برای دیدنش برگشته بودم. من، نه! بهتر است بگویم این حسرت بیپایان از روزهایی که باید در کنار عزیزانش میبود چیز دیگری میخواست. شاید لبخندی سرد هم برایش کافی بود تا آتش وجودش را شعلهور کند.
«پسرم.... بالاخره برگشتی....»
این صدا..... صدایی که هرگز فراموش نکردم. صدایی که میگفت: به خانه خوش آمدی! بعد رایحهای لطیف از محبتی ابدی را با خودش میآورد که قلب تپنده خانه بود. مادرم... او تمام مدت اینجا بود.
چهرهاش را که دیدم یکه خوردم. تنها نبود. پدرم هم آنجا و در کنارش ایستاده بود. شاید اگر دستش در دست مادرم نبود آن جوان خوش چهره را نمیشناختم. در کنارش.... امکان نداشت! من تمام مدت سرگردان بودم چون میخواستم به او برسم اما تمام مدت اینجا و در خانه بود. شبح بانو در کنار پدرم ایستاده بود. خانوادهای که منتظر آخرین عضوش بود تا برای سفر ابدی رهسپار شود.
شبح بانو به سمتم آمد، دستم را گرفت و به سمت خانوادهام برد. او میدانست که بازخواهم گشت، میدانست کجا منتظرم بماند اما سالها طول کشید تا خودم بفهمم کجا باید بروم. من خاطراتم را فراموش کرده بودم. خانه را پشت سر گذاشتم تا به خانهای تازه برسم. آنجا بود که فهمیدم بعضی چیزها را نمیشود تغییر داد، مهم نیست زنده باشی یا نه، تنها یک خانه برای تو وجود دارد تا هر وقت که احساس تنهایی کردی به آن باز گردی. من مهمترین چیز را فراموش کرده بودم؛ خانه را پشت سر گذاشتم تا به چیزی برسم که قرار نبود صاحبش شوم چرا که از قبل آن را با خود داشتم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۳۰ ساعت 21:4 توسط پویا  | 

برچسب: نویسنده: کاوه کریمی‌پور تاريخ: جمعه 25 آذر 1401 ساعت: 12:13

صفحه بندی