خرید بک لینک

راستش را بخواهید این ماجرا همهاش زیر سر پویاست. او را که میشناسید؟ همان به اصطلاح نویسنده که تا کوچکترین اتفاقی میافتد، مثل وزغی بیحیا میپرد پشت صفحه کلید و شروع میکند به مهمل بافتن! برای رضای خدا هم که شده دست از این همه دروغگویی برنمیدارد، شنیدهام در کنار رخت خوابش یک گردونهای دارد که تا بیکار شد آن را میچرخاند و براساس آن یک داستان مینویسد. مثلا همین دیروز که حسابی حوصلهاش سر رفته بود باز هم گردونه را چرخاند و قرعه به نام دخترکی 1 نام افتاد. لابد میگویید پویا که عادتش همین است، بیشتر از وروره برایمان بگو؛ خب او دختری است هفده ساله که دارد تلاش میکند تا در یک دانشگاه خوب پذیرفته شود. ظاهری به غایت عادی دارد و در یک خانواده معمولی زندگی میکند. چی؟ میگویید این که همهاش شد عادی، پس چرا باید درباره وروره بدانیم؟ خب مسئله همینجاست! وقتی پویا درباره وروره نوشت او دیگر یک دختر عادی نبود، درست از همان لحظه که نامش روی گردونه جادویی افتاد، محکوم به یک ماجراجویی عجیب شد.
اگر درست یادم باشد صبح روز شنبه بود که آن اتفاق عجیب افتاد. وقتی وروره داشت از خانه به سمت 1 میرفت یک دانه گریفین از آسمان آمد و او را گرفت و با خودش برد. خب کجا؟ الان برایتان میگویم.
جایی در میان خلاء که مرزهای جهان از هم جدا میشود سرزمینی هست که تنها یک نفر سکنه دارد. او یک نگهبان قدرتمند است که گاهی میآید و از جهانهای موازی دفاع میکند. اتفاقا نام او هم پویاست که نمیدانیم با این نویسنده بیشرم و حیا ارتباطی دارد یا خیر. قبلا در ماجرای دیوا با او آشنا شده بودیم اما حالا دوباره برگشته تا یک دختر دیگر را به دردسر بیندازد.
وقتی وروره، که از ترس غش کرده بود، بهوش آمد. یک سرزمین سبز و آباد و خالی از سکنه دید. کمی طول کشید تا خودش را جمع و جور کند. بعد سنگفرشی طلایی دید که تپههای کوچک و بزرگ را دور میزد و در میان سبزههای قد کشیده گم میشد. او قبلا چنین داستانهایی را خوانده بود و میدانست که باید جاده را دنبال کند تا به قصری باشکوه برسد. تا اینجای کار که همه چیز مطابق برنامه پیش رفته بود اما وقتی جاده تمام شد خبری از آن قصر باشکوه نبود؛ فقط یک تختِ سنگی بود و یک پیرمرد که داشت انگور میخورد.
«آااااا.... اومدی؟ ببخشید، حقیقتش میخواستم یه قصر بزرگ هم اینجا بسازم اما بعد فهمیدم که یک رویداد جدیدی شروع شده که نباید از دستش بدم... درباره جشنواره فانوسهای برنزی چیزی شنیدی؟»
وروره که حسابی گیج شده بود در جواب سری تکان داد که مودبانهاش میشد: «نه جناب، چنین چیزی در کشور ما نیست»
پویا هم که هنوز روی تخت ولو بود گفت: « پس نباید از دستش بدی! یک جورهایی مثل مراسم پرامه با این تفاوت که دانشآموزان رشته 1 در پایان سال اول اون رو جشن میگیرن»
«ج...جادوگری؟»
«بینگو! جادوگری! خب نظرت چیه؟»
«ج....جالبه!»
«همینه! میدونستم خوشت میاد.راستش من توی آدم شناسی رو دست ندارم. خوب میدونم تو چی میخوای...»
«من؟....»
«آره! تو....»
«ف..فکر کنم اشتباه گرفتید »
«چی؟ دست بردار! مگه هر سال برای بابانوئل نامه نمینوشتی که میخوای بری مدرسه جادوگری؟ خب من آوردمت اینجا که بگم اون پیرمرد مستهجن قرمز پوش از این کارا بلد نیست. اون فقط یه جامعه گریز منحرف عشق کوتوله است که توی سرمای قطب عروسک درس میکنه. اصلا هم ربطی به حسادت نداره و همه چیز در فضای کاملا حرفهای تعریف شده. بگذریم از این حقیقت که اون پیرمرد وسط شب از شومینه وارد اتاق بچهها میشه .... واقعا چندش آوره!»
«ص...ص....ص..... صحیح »
«عالیه! پس حالا وقتشه بفرستمت دنبال یه ماجراجویی!»
«ص....صبر کنید قربان!!!!! م...من اونی که فکر میکنید نیستم!»
«ها؟»
«راستش ما به بابانوئل اعتقادی نداریم. اون فرهنگ مال قاره بغلیه... ما عمو نوروز داریم»
«عمو نوروز؟ هه...هه...هه... پس یعنی یه دوجین آدم پیدا نمیشه تا از پویای کبیر چیزی درخواست کنه؟ هه..هه..هه»
«ح...حالا ناراحت نباشید، م....من ....من اصلا میخوام برم جادو یاد بگیرم!!! آره.... ا...اصلا کی فلسفه و حساب و هندسه لازم داره؟ آ...... آسمون که به زمین نمیاد اگه جادو یاد بگیرم؟ ن...نه؟»
«میدونستم!!!! از برق چشمات مشخص بود که خجالت میکشی بگی! اما نگران نباش عزیزم، پویای بزرگوار و دوست داشتنی اینجاست تا تو رو به سمت آیندهای روشن هدایت کنه. از حالا به بعد همه چیز رو به این دانای بزرگ بسپار، من، پویای نگهبان هدایت کشتی سرنوشت تو رو به عهده میگیرم و به بهترین ساحل این دنیا میرسونم!»
«م...مرسی»
«و حالا این شخص مقدس که در آسمونها زندگی میکنه تو رو به جهانی میفرسته که رویاها به واقعیت تبدیل میشن! سفر حماسی تو بزودی آغاز میشه آلیس... تو قراره به سرزمین عجایب بری!»
«آ....آقاااا... م...من ورورهام!!!»
«عیبی نداره آلیس، دیدن عظمت من همه رو به لکنت میندازه اما اشکالی نداره.... راحت باش»
«ب...بله چشم»
«گفتی اسمت چی بود؟»
«وروره»
«اهم..اهمممم.... خب وروره... من تو را به جهانی دیگه میفرستم تا تناسخ پیدا کنی! سپاسگزار باش و این موهبت رو بپذیر!»

+ نوشته شده در جمعه ۱۴۰۱/۰۹/۲۵ ساعت 0:15 توسط پویا  | 

برچسب: نویسنده: کاوه کریمی‌پور تاريخ: جمعه 25 آذر 1401 ساعت: 12:13

صفحه بندی