آن موقع چیز زیادی به خاطر نداشت؛ اگرچه زمان کند و بیرحمانه میگذشت، اما در ذهن او فقط یک چیز بود: «حتی اگر تا ابد هم طول بکشد لومین را پیدا خواهم کرد.» او نمیدانست چطور در جهان تیوَت به دام افتاد، اما احساس میکرد که لومین هم جایی در زیر همین آسمان چشم به راه اوست.
با فرار آخرین دنبالهدار از آسمان تیوَت، پرتو طلایی صبحگاهی بر فراز کوهها و تپههای اطراف پدیدار شد و تلالو زرینی بر سطح دریا گذاشت. ایثر هیچ ایدهای نداشت که در کجای این جهان سقوط کرده یا چگونه از آنجا سر درآورده، اما نمیتوانست همینطور دست روی دست بگذارد. با کمی گشت و گذار در نواحی پست آن منطقه به کورهراهی متروک برخورد. پس از مدتی پیادهروی، آواز بسیار زیبایی شنید که از جایی در پشت درختهای وحشی میآمد. آنجا بود که با دشت قاصدکها روبهرو شد. در میانه آن دشت، غریبهای سرمستِ نواختن چنگ بود. پوشیده در لباسهایی سبز که یک کلاهفرانسوی به همان رنگ روی سر گذاشته بود.
ایثر نمیدانست که نزدیک شدن به او کار درستی است یا نه، آخر به تازگی یک تراژدی هولناک را تجربه کرده بود. شاید همین اتفاق باعث شد که محتاطانه رفتار کند و خود را نشان ندهد. هرچند که او متوجه نشده بود اما زمانیکه از آنجا دور میشد، غریبه نیم نگاهی به او انداخت، انگار که تمام مدت از حضور ایثر آگاه بوده است. کمی بعد، همراه با وزش ناگهانی باد قاصدکها به خروش افتادند، مثل پرندگان مهاجر بال و پر گشودند و آوازهخوان را در میان جنب و جوش خود بلعیدند.
تا به خودش آمد زمان ناهار فرا رسیده بود. کم کم خستگی و گرسنگی بر او چیره شد. به ناچار باید غذایی تهیه میکرد اما جز گلابی و سیبهای سرخ چیز دیگری پیدا نمیشد. سرانجام تمام این شرایط منجر شد تا ایثر یک تصمیم مهم بگیرد. کاری که معمولا انجام نمیداد مگر به همراه لومین و برای احساس آرامش. او تصمیم گرفت در آن گرمای تحملناپذیر ماهیگیری کند!
جریان باد امواج کوتاهی روی سطح برکه انداخته بود. ایثر نگاهی به آب زلال دریاچه انداخت و کمی از آن نوشید. بعد تکه چوبی برداشت و با ریسمانی که از گیاهان ساخته بود بود یک چوب ماهیگیری درست کرد. کنار دریاچه نشست و منتظر شد تا یک ماهی به دام بیفتد.
با 1 تکانهای چوب، لبخند بیجانی روی لبهایش نشست. بعد با یک حرکت صیدش را از آب بیرون کشید. صیدش یک ماهی بزرگ و سنگین بود که میتوانست یک غذای عالی برای او باشد. ایثر میدانست که چه میخواد، ماهی کبابی! غذایی ساده که نمیشد به سادگی از آن گذشت.
«آااااا.....»
همراه بیرون آمدن صید، حجم زیادی از آب به اطراف پاشید. ایثر جسمی سیاه را در مقابل خورشید دید که طعمه را گرفته و همراه مقدار زیادی آب در هوا پرواز میکرد. با واضحتر شدن آن تصویر، کم کم لبخند ایثر محو شد و محکم به زمین خورد. روی سینهاش دخترکی مو سفید افتاده بود که قدش از ۳۰ سانت بیشتر نمیشد. تاجی به رنگ مسی روی سر داشت و شنلی سیاه از پشتش آویزان بود. طولی نکشید که آن دخترک نالهکنان به پرواز درآمد و از درد به خود پیچید. ایثر که نمیدانست آیا او فرستادهای از جانب خدای ناشناخته است یا نه دستش را به طرف شمشیر برد. هرچند با واکنش تند آن موجود شناور مواجه شد.
«هی! همین حالا پایمان رو نجات دادی که اون رو توی خشکی بکشی؟؟؟!!!»
ایثر با نگاهی آکنده از شک و تردید به او گفت: «تو کی هستی؟»
«همین حالا گفتم که من پایمانم! پایمان کبیر!!!! ماجراجویی که سرزمینهای خطرناک رو کاوش میکنه و ...»
«توی برکهای کوچیک غرق میشه؟»
«هی!!!! پایمان رو دست ننداز. این فقط یه واقعه اسفناک بود که... »
«که؟»
«اه! پایمان ماهیهای خوشمزه رو دید و بلافاصله با خودش گفت که سوپ ماهی میتونه انتخاب مناسبی برای ناهار باشه! اما پایمان نمیدونست که زور ماهیهای اینجا اینقدر زیاده و برای همین به این روز افتاد...»
«که اینطور.... خب، حالا که دیگه پایمان کبیر از این برکه هولناک نجات پیدا کرد میتونه به راهش ادامه بده و بره بالای همون درختی که روش زندگی میکنه و تظاهر کنه اتفاقی نیفتاده»
«مسافر مو طلایی گستاخ! پایمان یجور حیوون وحشی جنگلی نیست که بالای درخت زندگی کنه! البته پایمان بخاطر نمیاره قبلا چیکار میکرده اما پایمان مطلقا حیوون جنگلی نیست!!!»
ایثر سکوت کرد و بار دیگر طعمه را به آب انداخت. در ظاهر توجهی به پایمان نداشت که درکنارش معلق مانده بود و انتظار یک ماهی درشت را میکشید اما در واقع خیلی خوب حواسش جمع آن موجود عجیب الخلقه بود.
«هی هی! گستاخ! داره... داره تکون میخوره! یعنی یه پایمان دیگه است؟ اههههههه حتما خیلی سنگینه مگه نه؟ ماهی بزرگیه!!!؟؟»
«تو که هنوز اینجایی.... برو خونتون دیگه!»
ایثر این بار هم تمام زورش را گذاشت و قلاب را بیرون کشید.
شتررررررق!!!!!!
اما به ناگهان یک چرخ چوبی کهنه روی زمین افتاد و هزاران تکه شد.
سایهای روی چهره ایثر افتاد که نمیشد فهمید خشمگین است یا افسرده. هاله اطرافش چنان تحت الشعاع احساسات درهم او قرار گرفت که مثل آتشی بیرنگ میسوخت.
«هی مسافر طلایی! با توام هی!!!! به پایمان نگاه کن.... چیشده؟»
پایمان دستی به روی ایثر کشید و کنجکاوانه به چشمان عسلی او خیره شد. حال که از نزدیک پایمان را نگاه میکرد متوجه چیز عجیبی شد. چشمان پایمان با همه کسانی که دیده بود فرق داشت، زل زدن به چشمان او مثل خیره شدن به آسمان شب بود. این موضوع درباره شنل دوپارهای که پشت سرش به پرواز درآمده بود هم صدق میکرد. با این حال ایثر چیز بیشتری نگفت و به سمت جنگل رفت.
پایمان که نمیدانست چه واکنشی از خود نشان دهد پس از اندکی تامل فریاد زد: «آهای!!!! مسافر مو طلایی! صبر کن تا پایمان هم بیاد!!!»
برچسب:
نویسنده: کاوه کریمیپور